ضرورت وحدت
آري ائمه اطهار، عليهمالسلام، شيعيان را در فضايي بسته و جداي از ساير مسلمانان در نظر نميگرفتند؛ بلكه به نوع روابط ايشان با ديگران و نيز بينش ديگران دربارة آنان اهميت زيادي ميدادند. آنها بر ترسيم چهرهاي خوب و درخشان از شيعه در اذهان عمومي مسلمانان تأكيد فراواني داشتند و براي اين امر، راهكارهاي مختلفي بيان ميفرمودند كه مهمترين آنها تأكيد بر مدارا با ساير مسلمانان پيرو مذاهب مخالف است؛ مدارايي كه در رفتار نيك و كرداري پسنديده رخ نموده، خود تبليغي مؤثر براي ماهيت شيعه در ذهنيت مخالفان مذهبي ميگردد. امام صادق، عليهالسلام، در اين باره ميفرمايند:
يا معشر الشيعة إنكم قد نسبتم إلينا، كونوا لنا زينا ولاتكونوا علينا شينا، ما يمنعكم أن تكونوا مثل أصحاب على، رضوان الله عليه، فى الناس، إن كان الرجل منهم ليكون فى القبيلة فيكون إمامهم ومؤذّنهم، وصاحب أماناتهم و ودائعهم، عودوا مرضاهم واشهدوا جنائزهم، وصلّوا فى مساجدهم ولايسبقوكم إلى خير، فأنتم والله أحق منهم به، ثمّ التفت نحوى وكنتُ أحدث القوم سِنّا فقال: أنتم يا معشر الاحداث إياكم والوسادة! عودوهم حتّى يصيروا أذناباً والله خير لكم منهم[7]؛
اي گروه شيعه! كه به ما منسوب هستيد، براي ما زينت باشيد، مايه ننگ و عار ما نباشيد، چه مانعي دارد كه همانند ياران علي، عليهالسلام، در بين مردم باشيد؟ به طوريكه اگر مردي از ياران او در بين قبيلهاي قرار ميگرفت امام و مؤذن آنها بود، و صاحب امانت، و محافظ مال آنان بود. مريضان آنان را عيادت كنيد، و در تشيع جنازه آنان حاضر شويد، و در مساجدشان نماز بخوانيد. نگذاريد در امر خير از شما پيشي گيرند، بخدا قسم شما سزاوارتر از آنها به آن امر هستيد.
راوي ميگويد: سپس امام، عليهالسلام، رو به من كرده و چون در آنان از همه جوانتر بودم فرمود: و شما اي جوانان بپرهيزيد از تكيه دادن به بالش، به عيادت آنها برويد تا حدي كه آنها دنباله رو شما شوند، و خداوند براي شما بهتر از آنان است.
و در روايت ديگري نيز آن حضرت به زيد شَحّام فرمودند:
يا زيد! خالقوا الناس بأخلاقهم، صلوا في مساجدهم، وعودوا مرضاهم، واشهدوا جنائزهم، وإن استطعتم أن تكونوا الأئمة والمؤذنين فافعلوا، فإنكم إذا فعلتم ذلك قالوا: هؤلاء الجعفرية رحم الله جعفرا ما كان أحسن ما يؤدب أصحابه، وإذا تركتم ذلك قالوا: هؤلاء الجعفرية فعل الله بجعفر ما كان أسوء ما يؤدب أصحابه[8]؛
اي زيد! با مردم (يعني عامه و اهل تسنن) با اخلاق خودشان معاشرت كنيد، در مساجدشان نماز بخوانيد، مريضانشان را عيادت كنيد، در تشيع جنازههايشان حاضر شويد و اگر توانستيد امام جماعت يا مؤذن آنها شويد اين كار را بكنيد؛ پس اگر شما چنين عمل كرديد خواهند گفت: اينان پيروان جعفرند، خدا او را رحمت كند چه نيكو اصحابي تربيت كرده است و اگر اين امور را ترك نموديد خواهند گفت: اينان پيروان جعفرند، خداوند جزاي او را بدهد چه اصحابش را بد تربيت كرده است.
به راستي اگر كسي سيرة اهل بيت، عليهمالسلام، را به عنوان الگويي براي زندگي خويش انتخاب نموده باشد و در اين مسير شيعه واقعي آن بزرگواران بوده باشد، هيچگاه در انتخاب چنين روش برخوردي با مخالفان دچار شك و ترديد نخواهد شد، چنانچه معاويه بن وهب ميگويد:
قلت لأبى عبد الله عليه السلام: كيف نصنع فيما بيننا و بين قومنا، وفيما بيننا و بين خلطائنا ممن ليس هو على إثرنا؟ قال: تنظرون أ ئمّتكم الذين تقتدون بهم فتصنعون كمثل ما يصنعون، فوالله إنّهم ليعودون مرضاهم، ويشهدون جنائزهم، ويقيمون الشهادة لهم وعليهم، و يؤدون الأمانة إليهم[9]؛
به امام صادق، عليهالسلام، عرض كردم: چگونه شايسته است براي ما كه با قوم خود، و مردماني كه با ما آميزش دارند و شيعه نيستند رفتار كنيم؟
امام، عليهالسلام، فرمودند: به پيشوايان خود نگاه كنيد و از آنها پيروي كنيد، آن گونه كه آنان رفتار ميكنند شما نيز همانطور رفتار كنيد، به خدا سوگند آنها به عيادت بيمارانشان ميروند، و بر جنازههايشان حاضر ميشوند، و به سود و ضرر آنها گواهي ميدهند، و امانتهاي آنان را به آنها بر ميگردانند.
جالب اينجاست كه امام، عليهالسلام، در روايتي ديگر ضمن تأكيد بر اين مطلب، به راوي ميفرمايند:
أتخافون أن نضلكم لاوالله لانضلكم أبدا ! [10]؛
آيا ميترسيد ما شما را گمراه نماييم؟ نه بخدا قسم هرگز شما را گمراه نميكنيم!
بدينگونه اهل بيت، عليهمالسلام، هم در رفتار اجتماعي و روزمره و هم در عرصههاي علمي، مدارا و نرمش با مخالفان مذهب را به شكل كاملي متجلي ميكردند، به گونهاي كه حتي فقهاي اهل سنت نيز هميشه ايشان را منبع راستين علم و فضيلت ميدانستند؛ در حالي كه خود به محورهاي مورد اختلاف عقيدتي با ايشان آگاه بودند. مسلماً امامت مذهب خاصي، مثل مذهب شيعه اماميه را داشتن و در عين حال محبوب و مراد پيشوايان مذاهب ديگر بودن، مداراي عميق و وسيعي را در رفتار عملي ميطلبد كه باعث جذب و جلب نظر مخالفان شود؛ زيرا كوچكترين برخورد تند و بد رفتاري باعث تنفر و دوري مخالفان ميشود. ملاقات گسترده و طولاني بزرگان معتزله مثل: عمرو بن عبيد، واصل بن عطاء و حفص بن سالم با امام صادق، عليهالسلام، از يك سو و نيز بزرگاني چون سفيان نوري، مالك بن انس، ابوحنيفه و... از سوي ديگر، همگي بيان كننده جلوههايي بارز در رفتار آن امام همام، عليهالسلام، است. [11] آنچنان كه ابوحنيفه كه در مجالس تدريس امام صادق، عليهالسلام، دو سال را سپري نموده بود، راجع به آن سالها ميگويد:
لَولا السِّنتان لَهَلَكَ النُعمان[12]؛ اگر آن دو سال نبود، نعمان (= ابوحنيفه) هلاك ميشد.
و يا آنكه مالك بن انس درباره امام صادق، عليهالسلام، ميگويد:
ما رأت عينٌ ولا سَمِعت أذنٌ ولا خطر على قلب بشر أفضل من جعفر بن محمد الصادق فضلا و علما و عبادة و ورعا[13]؛
هيچ چشمي نديده است، و هيچ گوشي نشنيده است، و بر دل هيچ بشري خطور نكرده است كسي كه از جهت فضل و علم و عبادت و ورع افضل از جعفر الصادق،، عليهالسلام، بوده باشد.
مدارا و برخورد عالمانه امام صادق و ساير ائمه، عليهمالسلام، با پيشوايان مذاهب اهل سنت، به حدي بود كه حتي مخالفت شديد آنها با روشهاي اجتهادي برخي از اين پيشوايان، مانع ملاقاتهاي مكررشان با ائمه، عليهمالسلام، نميشد و اين خود نشان ميدهد كه چگونه شخصيتي بزرگ مانند امام صادق، عليهالسلام، رفتاري نيك و پسنديده با پيشواياني مانند ابوحنيفه داشتند كه حتي مخالفت قاطع با روش وي باعث نميشد كه او از امام صادق، عليهالسلام، و استفاده بردن از محضر ايشان دست بردارد.
جهت مهم ديگري كه اهل بيت، عليهمالسلام، همواره شيعيان را در معاشرت با ديگر مسلمانان به آن توجه ميدادند نظر به تفاوتهاي سطح شناخت و درك آنها نسبت به جايگاه الهي اهل بيت، عليهمالسلام، بوده است. زيرا متأسفانه عدم توجه به اين موضوع و بيان نمودن فضائل و معارفي كه مردم و عامّه توانايي درك آنها را نداشتهاند همواره بيشترين و سنگينترين ضربهها را به مكتب اهل بيت، عليهمالسلام، وارد نموده و موجب فاصله گرفتن هرچه بيشتر عامة مسلمين از معارف الهي آن بزرگواران گرديده است. معارفي كه اهلبيت، عليهمالسلام، حتي وجود مقدس خويش را نيز فداي تبليغ آن مينمودند. و از اين رو ضايع نمودن اين معارف - بدين روش- با جنگ با امام و قتل ايشان مساوي دانسته شده است. چنانچه امام صادق، عليهالسلام، درباره كسي كه احاديث آنها را فاش ميكند، ميفرمايند:
ما قتلنا من أذاع حديثنا قتل خطأ ولكن قتلنا قتل عمد[14]؛
آنكه احاديث ما را فاش مي كند ما را به خطا نكشته است بلكه از روي عمد ما را كشته است.
و در روايت ديگري فرمودند:
من أذاع علينا حديثنا فهو بمنزلة من جحدنا حقنا[15]؛
هر كه حديث ما را بر ضرر ما فاش كند مانند كسي است كه دانسته حق ما را انكار كند.
براي تقريب هرچه بيشتر اين مطلب، كافي است اندكي در روايت زير تأمل كنيم. امام صادق، عليهالسلام، به عبدالاعلي فرمودند:
تحمل امر ما تنها بر تصديق و پذيرفتن آن نيست، از جمله تحمل امر ما پنهان داري و نگهداشتن آن از نااهلش باشد. به شيعيان ما سلام برسان و به آنها بگو: خدا رحمت كند بندهاي را كه دوستي مردم (عامه و اهل سنت) را به سوي خود كشاند، آنچه را ميفهمند به آنها بگوييد و آنچه را نميپذيرند از آنها بپوشيد. سپس فرمود: به خدا كسي كه به جنگ ما برخاسته زحمتش براي ما از كسيكه چيزي را كه نميخواهيم از قول ما ميگويد، بيشتر نيست. چون دانستيد كسي (امر امامت و احاديث مخصوص ما را) فاش ميكند، به نزدش رويد و او را از آن باز داريد، اگر پذيرفت چه بهتر وگرنه كسي را كه بالاتر از اوست و از او شنوايي دارد را بر او تحميل كنيد (تا منعش كند و بازش دارد) همانا مردي از شما مطلوبي كه دارد چارهجويي و لطيفهكاري مي كند تا حاجتش برآورده شود، نسبت به حاجت من هم چارهجويي كنيد چنانكه نسبت به حوائج خود ميكنيد (يعنى با لطائف و حيل او را از فاش كردن اسرار ما باز داريد) اگر از شما پذيرفت چه بهتر و گرنه سخنش را زير پاي خود دفن كنيد (نشنيده انگاريد) و نگوييد او چنين و چنان ميگويد، زيرا نقل شما به ديگران، مردم را به من و شما ميشوراند.
هان به خدا اگر شما آنچه را من ميگويم بگوييد، اعتراف ميكنم كه شما اصحاب من هستيد، اين ابوحنيفه است كه اصحابي دارد، و اين حسن بصري است كه اصحابي دارد (با وجود ناداني و گمراهي آنها اصحابشان سخن آنها را ميشنوند و فرمان ميبرند) و من مردي قريشي و زاده رسول خدا، صلي الله عليه و آله، هستم و كتاب خدا را فهميدهام، بيان همه چيز در كتاب خدا هست از ابتدا خلقت و امر آسمان و زمين و امر پيشينيان و پسينيان و امر گذشته و آينده و گويا همگي در برابر چشم من است و به آن مينگرم. [16]
از كلام ائمه ميتوان دريافت كه تنها چيزي كه خواهد توانست ساير مسلمانان را نسبت به مقام والاي الهي ائمه، عليهمالسلام، آگاهي داده و آنها را ملزم به تبعيت از آن بزرگواران سازد، بيان محكمات و محاسن كلام ايشان است. معارفي كه حقيقت عالية آنها براي تمامي مسلمانان آشكار بوده و حتي متعصبترين افراد را وادار به اعتراف به جايگاه رفيع معنوي و علمي ائمه، عليهمالسلام، نموده است. چنانچه عبد السلام هروي ميگويد:
سمعت أبا الحسن علي بن موسي الرضا، عليهالسلام، يقول: رحم الله عبدا أحيا أمرنا فقلت له: وكيف يحيى أمركم؟ قال: يتعلم علومنا ويعلمها الناس فإن الناس لو علموا محاسن كلامنا لاتبعونا[17] ؛
از امام رضا، عليهالسلام، شنيدم كه چنين ميفرمود: خداوند رحمت كند كسي را كه امر ما را زنده بدارد، عرض كردم: چگونه امر شما را زنده بدارد؟ حضرت فرمودند: علوم ما را فرا گيرد و به مردم بياموزد، زيرا اگر مردم بر آن گفتار نيك اطلاع مييافتند، از ما پيروي ميكردند.
و در روايت ديگري ميفرمايند:
رحم الله عبدا حببنا إلى الناس، ولم يبغضنا إليهم، وأيم الله لو يرون محاسن كلامنا لكانوا أعز، ولا استطاع أن يتعلق عليهم بشئ[18]؛
رحمت خدا بر آن بندهاي كه ما را نزد مردم (عامه) محبوب گرداند و منفور آنان نكند. به خدا قسم، اگر محاسن سخن ما را روايت ميكردند، ارجمندتر بودند و هيچ كس نمي توانست به آنها وصلهاي بزند.
اهتمام ائمه، عليهمالسلام، به حفظ وحدت و انسجام امّت اسلامي را ميتوان بدان اندازه يافت كه حتي آن بزرگواران شيعيان را در مقابل توهين به وجود مقدسشان نيز به صبر فرا ميخوانده و از آنها ميخواستند كه جز خير و نيكي چيزي در ميان آنها و مخالفان وجود نداشته باشد. چنانچه يكي از ياران امام صادق، عليهالسلام، به نام مرازم ميگويد:
حملني أبو عبد الله (عليه السلام) رسالة، فلما خرجت دعاني فقال: يا مرازم، لم لا يكون بينك بين الناس إلا خير وإن شتمونا؟[19]؛
امام صادق عليه السلام براى رساندن نامهاى مرا مأمور كرد، هنگامي كه خارج شدم مرا صدا زد و فرمود: اى مرازم! نبايد بين تو و بين مردم (مخالفين ) جز خير و نيكى باشد گرچه به ما دشنام دهند.
ابن سكان نيز ميگويد:
قال أبو عبدالله، عليهالسلام،: إني لأحسبك إذا شتم علي (عليه السلام) بين يديك إن تستطع أن تأكل أنف شاتمه لفعلت، فقلت: إي والله جعلت فداك إني لهكذا وأهل بيتي، قال: فلا تفعل، فوالله لربما سمعت من شتم عليا وما بيني وبينه إلا أسطوانة فأستتر بها، فإذا فرغت من صلاتي أمر به فاسلم عليه وأصافحه[20]؛
امام صادق، عليهالسلام، فرمودند: به گمانم هرگاه در پيش رويت كسي به علي، عليهالسلام، دشنام گويد و تو قدرت داشته باشي بينى آن دشنام دهنده را از بيخ ميكني!
گفتم: آري به خدا فدايت شوم من و خانوادهام اين چنين هستيم.
امام، عليهالسلام، فرمودند: اينكار را نكن، بخدا قسم چه بسيار شنيدم كه كسي به علي، عليهالسلام، دشنام ميداد در حالي كه بين من و او فقط ستوني بيش فاصله نبود، و من خودم را پشت آن پنهان مينمودم، هرگاه نمازم را تمام ميكردم، از كنار او ميگذشتم و بر او سلام ميدادم و با او مصافحه مينمودم.
بدينگونه ائمه اطهار، عليهمالسلام، همواره با تأكيد بر اين حقيقت كه اختلاف نظر تا پديد آمدن دولت جهاني اسلام، امري است قطعي و زوال ناپذير، از شيعيان ميخواستند تا در باطن بر اعتقادات حقه خويش راسخ بوده ولي در ظاهر با ديگر مسلمانان در آميخته و از هرگونه عملي كه موجب تفرقه بين مسلمين شود خودداري نمايند. چنانچه امام صادق، عليهالسلام، در اينباره ميفرمايند:
خالطوا الناس بالبرانية، وخالفوهم بالجوانية، ما دامت الإمرة صبيانية[21]؛
با مردم (ساير مسلمانان) در ظاهر در بياميزيد و در باطن با آنها مخالفت كنيد (و بر اعتقادات حقه خويش باقي بمانيد) تا زمانيكه حكمراني كودكانه است.
همچنانكه از اين روايت بدست آمد منظور از حفظ اتحاد و انسجام امّت اسلامي هرگز به معناي دست كشيدن از عقايد و اصول شيعه و به عبارتي سني شدن شيعيان نيست بلكه منظور از آن حفظ شاكلة امّت اسلامي با تكيه بر مشتركات بين مسلمين و پرهيز از مطرح كردن مسائل تفرقهانگيزانه بين آنهاست. تا بدين وسيله مسلمانان بتوانند با ياري يكديگر مشكلات سياسي، اقتصادي و علمي جهان اسلام را برطرف نمايند. اين مطلبي است كه بزرگان و طلايهداران تقريب مذاهب اسلامي نيز همواره بر تأكيد نموده و توجه به آن را گوشزد مينمودهاند. رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنهاي(مدّظله) در اين رابطه ميفرمايند:
البته، بعضي در بيان مطلب اشتباه ميكنند. وقتي كه آنها اين حرفها را ميزنند، شايد خيلي هم ساده نباشد. وقتي ميخواهند وحدت اسلامي را بيان كنند، ميگويند كه در صدر اسلام، نه شيعه و نه سني بود، پس شيعه و سني غلط است! نه، اين حرف نادرست و سستي است. بحث سر اين نيست كه در صدر اسلام، آيا شيعه و سني وجود داشت يا نه. بالأخره بعد از پيامبر، آراي مسلمين متفاوت شد. يك عده در مسألة امامت نظري داشتند و عدهيي نظر متفاوت ديگري داشتند. بعضي منبع احكام الهي را يك چيز و بعضي چيز ديگري دانستند. بنابراين، در اصول و فروع، از همان اوّل اختلافاتي بين مسلمانان به وجود آمد. اين كه ما بگوييم در صدر اسلام، نه شيعه و نه سني بود، حرف غلطي است. امروز اين حرف، در حقيقت به معناي نفي كردن و از بين بردن معارف و فقه و محصول فرهنگي همه فرق مسلمين است. روي هر چه دست بگذارند، ميگويند در صدر اسلام نبوده، پس اين غلط است! اين، خودش حرفي شبيه توطئه است.
اوايل انقلاب، در ايران هم بعضي آدمهاي كج سليقه يا واقعا سوء نيتدار بودند كه از اين حرفها ميزدند. حالا هم در دنيا، بعضي آدمهايي كه اصلا چيزي از اسلام سرشان نميشود، از اين حرفها ميزنند. ما آن مطالب را نميگوييم، ما ميگوييم بالاخره اين دو جريان عمده - يعني تسنن و تشيع - وجود دارد كه جريان عمل به فقه اسلام از طريق اهل بيت، تشيع است و جريان عمل به شريعت اسلام از غير طريق اهل بيت، برادران اهل تسنن پيرو آن هستند. البته، آنها هم اهل بيت را قبول دارند، منتها مثل ما انتهاي سلسله را اهل بيت نميدانند، بلكه آنها را به عنوان راوييي كه ممكن است سخني را از پيامبر نقل بكند، ملاك قرار ميدهند. ما اينطور معتقد نيستيم. ما هرچه را كه اهل بيت رسول اكرم، صلي الله عليه و آله، فرمودند، آن را حكم خدا و مثل بيان پيامبر، صلي الله عليه و آله، ميدانيم. ما آنها را معصوم ميدانيم. حالا هركسي مبنايي دارد. ما ميگوييم اين دو جريان كه از اوايل اسلام و بعد از رحلت پيامبر، صلي الله عليه وآله، بودند و تا حالا هم هستند، هر كدام زندگي خود را بكنند و با هم دشمني نكنند. امروز، پولهاي نفت براي نوشتن كتاب ضد شيعه مصرف ميشود. دلارهاي آمريكايي براي ردّ تشيع به كار ميرود و به زبان عربي و اردو كتاب نوشته و ترجمه ميشود. اينها، دستهاي شيطانند. اينها، انسانهاي سالمي نيستند كه اين چيزها را مينويسند. هرجا باشند، همين طورند. ما ميگوييم امروز نبايد آتش افروزي كرد. هر كسي عقيده خود را داشته باشد و آن را اثبات هم بكند. ما نميگوييم وقتي گويندگان مذاهب مختلف اسلامي، بر منابر خود قرار ميگيرند، استدلال نكنند و عقيده خود را اثبات ننمايند. نه، استدلال و اثبات بكنند، اما اثبات عقيده بحثي است و دشمني كردن با طرف مقابل و همصداشدن با استكبار جهاني و نيروها را صرف جنگ داخلي بين مسلمين كردن، بحث ديگري است. [22]
پی نوشت:
[1]. شريف مرتضى، الشافي في الامامة، ج 3، ص242؛ علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 28، ص392
[2]. نهج البلاغه، نامه78
[3]. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 8، ص299-300.
[4]. همان، ج 8، ص301
[5]. همان، ج 8، ص299
[6]. سيد ابوالقاسم خوئي، كتاب الطهارة، ج 4، ص319
[7]. علي بن حسن بن فضل طبرسي، مشكاة الانوار في غررالاخبار، ص123، ح311 و بحار الأنوار، ج 85، ص119
[8]. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص383 و شيخ حر عاملي، وسائل الشيعه، ج 8، ص430
[9]. علي بن حسن بن فضل طبرسي، مشكاة الانوار في غررالاخبار، ص123
[10]. همان و بحار الأنوار، ج 85، ص119
[11]. سيد علي حسيني، مداراي بين مذاهب، ص506
[12]. شيخ طوسي، الخلاف، ج 1، ص33
[13]. همان و ابن شهر آشوب، مناقب آل أبي طالب، ج 3، ص372
[14]. شيخ كليني، الكافي، ج 2، ص370
[15]. همان
[16]. همان، ج 2، ص 222
[17]. شيخ صدوق، عيون أخبار الرضا، عليهالسلام،، ج 2، ص275
[18]. علي بن بابويه، فقه الرضا، ص 356
[19]. علي طبرسي، مشكاة الأنوار، ص 128
[20]. همان، ص71 و بحار الأنوار، ج 72، ص411
[21]. شيخ صدوق، الاعتقادات في دين الإمامية، ص 109
[22]. حديث ولايت، ج1، ص 561 و562، تاريخ سخنراني: 19/7/1368
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:57  توسط mahdi
|



